تبليغاتX
من خیلی دوست دارم
روان شناس مشهور فدریک هادسون لیستی از خصوصیات افراد بالغ را بدین صورت برشمرده است:

1-     دارای میزان بالایی از اعتماد به نفس باشد.

2-     به دیگران با توجه و بدون پیشداوری گوش دهد.

3-     احساسات خود را به درستی ابراز کند.

4-     قادر باشد قدردانی کند.

5-     مسائل مهم را از غیرمهم تشخیص دهد.

6-     به قدرت و توانایی خود واقف باشد و آن را پنهان نکند.

7-     قادر باشد نقد کند و نقد بپذیرد.

8-     دوباره و دوباره به هدف و  معنی زندگی خود فکر کند.

9-     سعی کند راه حل مناسبی برای مسائل خود پیدا کند و این کار را به گردن دیگران نیاندازد.

10- قادر به همکاری و کار دسته جمعی باشد.

11- آینده نگر باشد.

12- به انجام مراسم خاص در زندگی اش دقت کند.

13- نسبت به دوستان خود کوتاهی نکند.

14- قادر به پذیرش رابطه عاطفی نزدیک باشد اعم از دوستانه یا عاشقانه.

15- بتواند نه بگوید.

16-بتواند با دیگران توافق کند بدون اینکه کاملا خود را با دیگران تطبیق دهد.

17- در برابر تغییرات آماده باشد.

18- از اشتباه کردن نترسد و  برای دیگران نیز این حق را قائل باشد.

19- همیشه به دنبال منابع و اطلاعات جدیدی باشد که به او در گذر از مراحل مختلف زندگی کمک کند.

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 9:0 قبل از ظهر |
 قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر.
قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد
همان كه گاهي مي شكند
گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
و گاهي هم از دست مي رود...

با اين دل است كه عاشق مي شويم
با اين دل است كه دعا مي كنيم
با همين دل است كه نفرين مي كنيم
و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...

اما قلب ديگري هم هست. قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود
و به جاي اينكه بتپد..... مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
اين قلب نه مي شكند نه مي سوزد و نه مي گيرد
سياه و سنگ هم نمي شود
از دست هم نمي رود

زلال است و جاري
مثل رود و نسيم
و آن قدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

اين قلب كار خودش را مي كند
نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي

و آدم ها به خاطر همين دوست داشتني اند
به خاطر قلب ديگرشان
به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند.

خدایا به من قلبی عطا کن تا سنگ نشود تا سخت نشود ، کینه ای به خود راه ندهد ، تا کسی را از خود نیازارد ، تا در خود عشقی واقعی داشته باشد خدایا 

--
بي پناهم من ، امانم مي دهي *** نور مي خواهم نشانم ميدهي
بي تو در اين كوچه ها در يوزه ام *** تا بيايي در فراغت روزه ام

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 8:55 قبل از ظهر |
آیا گمان می كنید كه خوشبخت بودن آرزویی دور و دست نیافتنی است؟ آیا معتقدید كه حوادث خارجی، خوشبختی را به شما هدیه می كنند؟ در این صورت ، احتمال دارد كه از زندگی خود رضایت نداشته باشید. برعكس اگر گمان می كنید كه خوشبختی در اندیشه و ذهن شما پنهان شده است ، فرصت برای ساختن یك زندگی مملو از شادی و رضایتمندی در پیش روی شما قرار دارد . گی ماتسون ، مشاور خانواده از  رهنمودهای زیر را برای كسب رضایت از زندگی فردی و اجتماعی ارائه می دهد:

۱ - نعمت هایی را كه خداوند به شما عطا فرموده است ، بشمارید.

حق شناسی و قدردانی لازمه خوشبختی است. پس بهتر است كه هر روز برای كمترین چیزی كه در اختیار دارید، سپاسگزار باشید.

۲ - ازخود بپرسید :"چه چیزی برای من بیشترین اهمیت را دارد؟"

سعی كنید كه به ارزش های خود توجه بیشتری داشته باشید ، (مثل جنبه اخلاقی كار خود) به ارزش هایی بها بدهید كه در زندگی به كار می روند . توقعات و انتظارهای غیرقابل كنترلی را كه نمی توانید بر آنها مسلط شده و آنها را عملی و قابل اجرا سازید ، برای خود ایجاد نكنید .

۳ - به واقعیت ها بیندیشید.

بررسی ها نشان داده است كه موش های آزمایشگاهی وقتی در مسیری ناشناخته (پازل) به دنبال پنیر می روند، اگر فقط دوبار، با نبودن پنیر، رو به روشوند از تكرار آزمایش خود داری می كنند یا مسیر حركت خود را تغییر می دهند، در حالی كه ما انسانها، بارها و بارها به دیوارهای غیر واقعی تكیه می كنیم و راه های تكراری را می پیماییم حتی اگر " پنیری" وجود نداشته باشد!

براساس نظر متخصصان ، شادترین مردم ، كسانی هستند كه امیدها و آرزوهایشان بر پایه " واقعیت " استوارست .

(كسانی كه اگر جای خالی " پنیر" را ببینند مسیر خود را عوض می كنند.) پس با خود رو راست باشید و سعی كنید آنچه كه دارید و آنچه را كه دنبال می كنید ، واقعی باشد. درغیر این صورت به سوی یأس و ناامیدی سوق خواهید یافت .

۴ - از مسیری كه آغاز كرده اید و به پیش می روید ، لذت ببرید.

موفقیت خود را از طریق "شایدها" و "ممكن ها" ارزیابی نكنید . بلكه در راه درست قدم بردارید تا بتوانید میزان كسب موفقیت خود را بسنجید.

۵ - یك فعالیت تازه را شروع كنید.

در فعالیتی كه حتی ممكن است نتوانید آن را به خوبی انجام دهید، به طور منظم و با برنامه ریزی شركت كنید. دراین صورت آنچه به دست می آورید مهارت تازه ، اعتماد به نفس بیشتر و سرگرمی است .

و آنچه از دست می دهید زمانی است كه صرف شده است (لطفاً به شماره ۹ توجه كنید)

۶ - از وسواس بیش ازحد دوری كنید.

آیا تا به حال با فرد وسواسی ای رو به رو شده اید كه خوشحال و راضی باشد؟ احتمالاً خیر، زیرا درزیر ماسك وسواس، ترس پنهان شده است . ترس از اشتباه كردن و پاسخگویی به عواقب ناشی از آن.

متخصصان معتقدند كه وسواس یكی از بزرگ ترین موانع تحقق آرزوهاست.

۷ - مثبت فكر كنید.

مثبت فكر كردن، كلیدی است كه می تواند جهانی از تغییرات را شكل بدهد. نگویید : " سعی خودم را می كنم ." بگویید: " من انجام خواهم داد."

۸ - با آنچه كه در اختیار دارید كار كنید.

حتی زمانی كه اوضاع ، امیدوار كننده نیست ، بهتر است فهرستی از آنچه كه در اختیار دارید تهیه كنید. مانند یك شغل ، یك دوست خوب ومهارت های اجتماعی و آنها را برای پیشرفت خود به كار ببرید .

۹ - توجه خود را به موضوعات بی ارزش معطوف نكنید.

اگر خود را به دست رسانه ها و آگهی ها بسپارید ، طبق آنچه كه "دارید" ارزشیابی  می شوید ، نه آنچه كه "هستید" . این ملاك ارزشیابی ، رفته رفته جوانترها را نیز متأثر می سازد . درحالی كه ارزش انسان از محیط خارج به او اضافه نمی شود، بلكه ارزش فردی انسان را ، توانایی پذیرفتن مسئولیت گزینش ها، مقابله ی اندیشمندانه با مشكلات ، شناختن اهداف و برنامه ریزی  برای رسیدن به آنها و پذیرفتن مسئولیت اندیشه ها  و احساسات مشخص می سازد . هندیها معتقدند كه هر گزینش و انتخاب تازه ای كه می كنید همانند دانه ی گیاهی است كه می كارید ،  گزینش شما رشد می كند و به  بار می نشیند. اگر احساس " كم ارزشی " ، می كنید ، بهتراست به جای این كه وسوسه شوید  به خرید بروید و به آنچه كه " دارید " بیفزایید ، پیاده روی كنید ، یا با یك دوست خوب به گفت و گو بنشینید .

۱۰ - با  توكل به آفریننده جهان ، آرامش پیدا كنید.

همواره به یاد داشته باشید كه :" یاد خدا آرامش بخش دلهاست ".

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت 8:50 قبل از ظهر |

خیلی سخته اونکه میگفت،واسۀ چشات میمیره

                          بره و دیگه سراغی از تو و نگات نگیره 

                                                       

      خیلی سخته توی پاییز،با غریبی آشنا شی

                          اما وقتیکه بهار شد،یه جوری ازش جدا شی

                                                           

      خیلی سخته که دلی رو،با نگات دزدیده باشی

                         وسط راه اما از عشق،یه کمی ترسیده باشی

                                                                         

      خیلی سخته بری یک شب،واسه چیدن ستاره

                        ولی تا رسیدی اونجا ببینی روز شده دوباره...

 


يک حرکت زيبا


      چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان
      ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني
      پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان
      اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين
      تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او
      توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه
      برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان
      طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل
      دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز
      بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد
      آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از
      آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت.
      سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند
      تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك
      پنچر شده بود؟»....!!!

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 10:11 قبل از ظهر |

آدمهـــــا از جنس برگند

     گـــــــــاهی سبزنـــــــد

      گـــــــــاهی زردنـــــــد

      بعضی وقتا هم دو رنگند

     زمستونها دیده نمی شن

     تابستونها سایه بون می شن

      آدمهــــا مثل برگها  قشنگند

      حیف که هر لحظه یه رنگند                                                                 

 

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |

       سکوت تو

      به من نگاه کن،بخند،سکوت میکنی چرا؟  

        

                        درین هجوم بی کسی، مرا ببر به ناکجا 

                                                         

      ببین زمانه با دلم، دگر وفا نمی کند     

                   بیاو مثل قبلها، برای من بخوان دعا    

                                                            

      دوباره آسمان بشو، غزل بگو برای من     

                          و من کبوتر تو و در آسمان رهارها     

                                                         

      بدون تو همیشه من سکوت میکنم عزیز       

                            گلایه ای نمیکنم، از این زمان بی وفا  

                                                      

      به من نگاه کن ،بخند،سکوت میکنی چرا؟                 

                          ببین سکوت تو شکست،دل شکسته مرا...

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 10:3 قبل از ظهر |

دوستم داره...

 

             دوستم نداره...              

       

                      دوستم داره...

 

                           دوستم نداره...

 

       و اینگونه شد

       که گلبرگهای عمر خود را

                به امید یافتن آخرین عدد فرد

 

                        از ساقۀ زندگیم جدا کردم...

 

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 10:0 قبل از ظهر |

Active Directory از جمله امکانات قدرتمند Windows 2000 Advanced server است .

Active Directory
امکان مديريت کاربران و کامپيوترها و گروها و بطور کلي تمامي عناصر موجود در يک شبکه را فراهم مي کند ( البته نبايد اينگونه تصور نمود که Active Directory تمامي مشکل يک مدير شبکه را حل مي نمايد) با استفاده از قابليتهاي Active Directory مي توان مشخص کرد کدام User با کدام Computer تحت کدام Domaine به چه کاري بپردازد يعني ميزان دسترسي آن به منابع موجود در شبکه چه مقدار باشد .و تا چه ميزان در اين کار اختيار داردو اجازه دسترسي دارد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 5:15 بعد از ظهر |
                       همواره تو را سپاس می گزارم ،که هرچه در راه تو

                                       ودر راه پیام تو پیشتر میروم

                                           وبیشتر رنج میبرم،

                                  آنها که باید مرا بنوازند، می زنند .

                        آنها که باید همگامم شوند ، سد راهم میشوند.

                        آنها که باید حق شناسی کنند ، حق کشی میکنند.

                       آنهاکه باید دستم را بفشارند ،سیلی میزنند

               و  آنهاکه باید در برابر دشمن دفاع کنند ،بیش از دشمنان حمله میکنند
+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 9:27 بعد از ظهر |

به زودی نامه ای برای تو خواهم فرستاد
آن جا برایت شرح داده ام چقدر دوستت دارم
نامه ام را با پست آسمان می فرستم تا زودتر به دستت برسد
می ترسم طراوت یاس های عاشقش پژمرده شوند.
نامه ام را می دهم به دست باران های سبز که جنگل جنگل نام تو را به تمام حاصلخیزی های دنیا دانه بیفشاند.
می خواهم همه جا را به نام تو کنم همه ی دریاها ، موج ها
،تموج ها و همه ی لبخندها را
ابرها دوستت دارم هایم را یکریز و یکدست بر سر تمام شهر خواهند بارید
همه باید بدانند که من چقدر دوستت دارم
باید بدانند این همه بی واهمه دوست داشتن را
آدم ها باید دوستت دارم های مرا از بر بخوانند و بدانند که تنها من پیامبر باران بدوش این رسالت بزرگم
یعنی بارگاه نگاه تو روی شانه های باورم.

دوستت دارم ..........

 

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 و ساعت 9:26 بعد از ظهر |

مادر

 

دست های لطیف و مهربانت را از یاد نمی برم زمانی که بر سرم دست نوازش می کشیدی و مرا از پندهای خوبت واقف می ساختی .

صدای قشنگت را هنگامی که برایم لالایی می خواندی و احساس زیبایت را وقتی از گذشته از سختی ها و مشکلاتی که پشت سر گذارده بودی و تراکم همان مشکلات باعث شده بود نحیف و ضعیف شوی .

مادر قاصر از آن هستم که بخواهم تمام خوبی هایت را وصف کنم . اما می توانم قسمتی ناچیزی از آنها را با بازی کلمات بیان کنم و شاید بدین طریق قلبم راضی شود که این طور مادر خوبم را توصیف نمایم .

 فکر نمی کنم در باغ آشنایی درباز گشایی پنجره امید هیچ کلمه ای زیباتر از نام مادر باشد و فکر نمی کنم در هیچ حای دنیا عشقی به پاکی عشق مادر پیدا شود .

عشق بی آلایشت - عشق پاکت و مهربانت - قلب رئوفت - دست های لطیفت - روح بلندت  را همواره الگوی خویش قرار می دهم و نام زیبایت را همچنان در اذهان حک می کنم شاید به این طریق قسمتی از وظایفم را نسبت به دامن پر مهر مادر ادا کنم .    

به نام نامی همیشه مادر. مادر دوستت دارم  دوستی بی پایان و بی انتها.

 در میان حرف ها جستجو کردم تا کلمه ای مناسب حالات تو بیابم اما آنقدر روح تو بلند است که هیچ کلمه ای نیافتم تا بتواند خوبی ها و مهربانیت و صفا و صمیمیت را در خود نهفته باشد. اما انگار درآسمان کلمات و حرف های چون م مهر و محبت الف آشنایی و استواری د دوست داشتن و دلجویی ر روشنایی و رئوفی قلب. می تواند کلمه مادر را که شایسته تو است تشکیل دهد .

  مادر تو مهربانی را - عشق پاک را -  احساس زیبایی را -  عطوفت را - پایداری و استقامت را همواره برایم حجی کردی . داستان پر مهرت را می بوسم ........ 

 

تقدیم به تمام مادران

 

دکلمه یا حرف دل - مهدی میرجلیلی

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 8:28 بعد از ظهر |

روزی پیش گوی پادشاهی به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد. چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند.

پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند. معماران بی درنگ بی آن که هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست به کار شدند.

آنها از مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ را به آنجا منتقل کردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضی شد و با خوش قولی و شرافتمندانه به همه معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت.

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد که از همه جا مخفی تر و ایمن تر بود. اما پیش از آن که کمی احساس راحتی کند، متوجه شد که حتی در این اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا به زیر دستان خود دستور داد که هر چه زودتر همه شکاف های این اتاق سری را هم پر کنند تا از ورود حادثه و بلا از این راه ها هم جلوگیری شود.

سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا که گمان کرد خود را کاملا از جهان خارج، حتی از نور و هوایش، جدا کرده است.

معلوم است که پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه به حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود! معنی این داستان را می توان به قلب انسان ها از جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. این قلعه با مواد مختلفی محکم تر از سنگ ساخته شده است. این مواد چیزی به جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خود خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و ... نیستند. با این مواد واقعا هم می توان قلعه دل را محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران را پشت درهای آن گذاشت. همان طور که این پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما هر چه محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

 

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 8:17 بعد از ظهر |

بابا نان نداد... بابا نمیتونه که واسه بچه هاش نان بیاره... بابا از بچه هاش خجالت کشید...

 

امین از اکرم جدا شد... امین نامردی کرد زد زیر قولش... اکرم تنها شد.

 

کبری بالاخره تصمیمشو گرفت... تصمیم گرفت واسه اینکه دیگه گشنه نمونه بره پیش امیرای دبی... کبری رفت... کبری دیگه برنگشت...مامانش سکته کرد مرد

 

حسنک همه ی گاو و گوسفنداشو فروخت تا خرج دوا دکتر مامانشو جور کنه... حسنک دیگه گاو و گوسفندی نداره که براش ما ما و بع بع کنن... حالا حسنک مونده و یه مادر پیر و مریض...

 

کوکب خانم ماست و کره و پنیر نداشت که بذاره رو سفره... کوکب خانم خونه ایی نداره که هرروز اونو تمیزکنه...

 

 آن مرد زیر باران نیامد... آن مرد خیلی وقته که معتاد شده و افتاده گوشه ی خونه...

 

 چوپان دروغگو خیلی وقته که دیگه دروغ نمیگه اما هیشکی باور نمیکنه... اینجا کسی نمیگه که آدما میتونن خوب بشن که آدما میتونن عوض بشن... هیشکی نمیخواد قبول کنه که چوپان دروغگو دیگه دروغ نمیگه...

 

دهقان فداکار رفت جنگ... رفت که از مملکتش دفاع کنه...رفت که غیرتشو نشون بده رفت و دیگه برنگشت...

 

یه جمله ی قشنگ: آرامش را از کودکان بیاموزید. ببینید چگونه آنها درست در همان لحظه ایی که هستند زندگی میکنند و لذت میبرند ! وانمود کنید شما هم می توانید مثل آنها باشید.

 

یه جمله ی قشنگ: با خودت تکرار کن: من به آینده علاقه دارم زیرا بقیه ی عمرم را باید در آن بگذرانم

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 8:14 بعد از ظهر |

امروز ترفند جالبي را كه احتمال دارد خيلي از شما تا حالا از هر طريقي متوجه آن شده باشد را براي شما بنويسم.

اگر شما از يك ISP كارت اينترنت ده ساعته اي را خريده ايد، حتماً كه نبايد همان ده ساعت را استفاده كنيد. شما مي توانيد به ميزان ده برابر از آن استفاده كنيد.

در حالت معمولي زماني كه شما به سرور ISP خود كانكت مي شويد، سيستم Real Step كارت اشتراك شما در ISP به كار افتاده و به هر اندازه كه كار كنيد، از سهم اشتراك شما كم مي شود تا تمام خواهد شد. ولي اگر شما مراحل دستورات زير را انجام دهيد، سيستم Real Step به سيستم Shock Step تبديل خواهد شد و شما مي توانيد به ميزان حدوداً ده برابر از كارت اشتراك خود استفاده كنيد كه البته اين ميزان بستگي به ISP شما دارد.

مراحل زير را دنبال كنيد:

در ويندوز كليد هاي تركيبي Win+R را با هم بزنيد، در كادر آمده تايپ كنيد: system.ini

سپس Enter را زده و از پنجره آمده، اين بار كليد هاي تركيبي Ctrl+A را باهم زده سپس كليد Del يا Back Space را زده تا تمام محتويات آن پاك شود.

حالا كدهاي زير را به طور كامل در آن كپي كرده و آن را Save كنيد، سپس كامپيوتر را راه اندازي كرده و نتيجه كار را در آينده ببينيد.

; for 16-bit app support

[drivers]
wave=mmdrv.dll
timer=timer.drv

[mci]
[driver32]
[386enh
Com0@00 Irq0000@0 Buffer=1024
@ number = ( 3,1,4,1,5,9)
@ letters = ( " this", " is ", "a" , "test" )
$word , $ anther - word - ) = ( " one " , "two" )
woafont=dosapp.FON]
woafont=dosapp.FON
EGA80WOA.FON=EGA80850.FON
EGA40WOA.FON=EGA40850.FON
CGA80WOA.FON=CGA80850.FON
CGA40WOA.FON=CGA40850.FON

توجه: اين روش براي ويندوز XP كاربرد دارد.

موفق و سربلند باشيد.

 مهدی میرجلیلی

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:25 بعد از ظهر |

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

 

            وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 

                            در ميان خنده هاي تلخ من...

 

گريه پنهانيم را حس نکرد...

 

                   در هجوم لحظه هاي بي کسي...

 

                             درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

 

آن که با آغاز من مانوس بود...

 

لحظه پايانيم را حس نکرد.....

 

 TinyPic image

                       

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:35 بعد از ظهر |

کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید: « می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد:« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»
اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
- اینجا در بهشت ، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد : « فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روزبه تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو ، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی ، در گوش تو زمزه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: « فرشته ات به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد: « اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت: « فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمینشنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: « خدایا! اگر باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: « نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 12:46 بعد از ظهر |

مرد جواني  از دانشکده فارغ التحصيل شد . ماهها بود که ماشين اسپرت زيبايي ، در يک نمايشگاه به سختي توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو مي کرد که روزي صاحب آن ماشين شود.

مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که براي هديه فارغ التحصيلي ، آن ماشين را برايش بخرد  او مي دانست که پدر توانايي خريد آن را دارد.

بالاخره روز فارغ التحصيلي فرارسيد و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصي اش فراخواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبي مثل تو بي نهايت مغرور و شاد هستم و تو را بيش از هر کس ديگري در دنيا دوست دارم . سپس يک جعبه به دست او داد . پسر، کنجکاو ولي نااميد جعبه را گشود و در آن يک انجيل زيبا که روي آن نام او طلاکوب شده بود، يافت.

با عصبانيت فريادي برسر پدر کشيد و گفت : با تمام مال و دارايي که داري ، يک انجيل به من ميدهي ؟
کتاب مقدس را روي ميز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زيبايي داشت و خانواده اي فوق العاده . يک روز به اين فکر افتاد که پدرش حتماً خيلي پير شده و بايد سري به او بزند . از روز فارغ التحصيلي ديگر او را نديده بود . اما قبل از اينکه اقدامي بکند ، تلگرافي به دستش رسيد که خبر فوت پدر در آن بود و حاکي از اين بود که پدر  تمام اموال خود را به او بخشيده است . بنابراين لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسيدگي نمايد.

هنگامي که به خانه پدر رسيد در قلبش احساس غم و پشيماني کرد اوراق و کاغذهاي مهم پدر را گشت و آنها را بررسي نمود و در آنجا ، همان انجيل قديمي را باز يافت.

در حاليکه اشک مي ريخت انجيل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و کليد يک ماشين را پشت جلد آن پيدا کرد . در کنار آن ، يک برچسب با نام همان نمايشگاه که ماشين مورد نظر او را داشت وجود داشت. روي برچسب تاريخ روز فارغ التحصيلي اش بود و روي آن نوشته شده بود تمام مبلغ پرداخت شده است.

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 12:43 بعد از ظهر |

با من بگو درد دلت
با من بگو ساز دلت
آه دلم را ببین که بی تو چه باشکوه می نوازد
من شدم شبنم لغزیدم ز چشمان غم
بشنو صدای قلبم که باز از فرو ریختن می گوید
لمس کن دست سردم را که بی تو گرمی ندارد
با توام ولی با تو نخواهم ماند
درد نرسیدن سنگین نیست
درد خواستن و گذشتن سنگین است
بار غم تقسیم کن
من هم خواستم
من هم لایق این غمم
نگاهم بی تو نوری ندارد
نور دو چشمانم توئی
به تو گفتم این عشق تا ندارد
جاودانه دوست داشتنیه من
صبر نوح از خدا طلب کردم
بی توام اما با تو زنده ام
جسمت ازآنم نیست روحت شدم
دستم از سنگ رود خروشان جدا کردم
با شوقی سرشار از رسیدن به سوی آبشار رفتم
پرت شدم
فشار آب قلبم را فشرد
سنگ سخت قلبم را شکست
فکر کردم دلم در انتهای آبشار انتظارم را میکشد
آه آه دلم نیست!!!!!!!!
ای آب خروشان دلم را به تو سپرده بودم
آبشار گفت:
دلت را بر نخواهم گرداند؛
گفتم: چرا؟؟
گفت :
آنقدر پاک و زلال بود که با من یکی شد
گفتم :
مرا هم با خود یکی کن
گفت :
تو به زلالیه دلت نیستی
گفتم :
میشوم
گفت : بدرود
گفتم :
صبر کن ، خواهشی دارم
برگشت و نگاهم کرد
گفتم :
حالا که با دلم یکی شدی؛ خود دلم هستی
برایت هدیه ای دارم
با فشارآب خروشانت دلم را فشردی
با سنگ سختت آنرا شکستی
خون پاک وسرخم تقدیم تو
گریستم ، قطره اشکی همراه قطره خون به او دادم
آنرا بوسید و ناپدید شد
از آنروز هر روز به آبشار می آیم
که شاید باز او را ببینم
گوئی که مرا میبیند و پنهان میشود
اما قلبم قطره خونش را حس میکند
میدانم که همین نزدیکی هاست
میدانم که او هم مرا میخواهد
آه که رود خروشان مارا از هم جدا کرد

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 و ساعت 7:42 بعد از ظهر |

عكس تورو كشيدم        رو پنجره دوباره

شايد يه روزي بارون      از تو خبر بياره

امشب بي تو دوباره     لا لا واست مي خونم

بازم خواب طلايي     رو پلك تو مي شونم

اگر ابرا نباران     با اشك بارون مي سازم

بهار عاشقي رو   به عشق تو مي بارم

بغضم شكسته اما    خبر ازم نداري

نيستي آخه كنارم    كه پا به پا بباري

ترو كسي نديده      تو جاده هاي بارم

بي تو محال بودن    سياه روزگارم

با تو به قلب غصه    چه عاشقونه تاختم

بي تو هميشه سوختم   من عاشقونه ساختم

نميشه باور تو چقدر دلم تنگ شده

وقتي تو نيستي انگار زندگي بي رنگ شده

+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:43 بعد از ظهر |
دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای گسی تنگ است که چشمان قشنگش را
به عمق آبی دریا وازگون می دوخت
و شعر های خوشی چون پرندگان می خواند
دلم برای کسی تنگ است که
که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی رانثار من می کرد
دل برای کسی تنگ است
که تا شمالی ترین شمال
و در جنوبی ترین جنوب
همشه در همه جا با من بود
آه با که توان گفت
که بود با منو پیوسته نیز بی من بود
و کار من در فراقش فغان و شیون بود

برای رسیدن به تو

يه سبد ستاره دارم تو شب ستاره چيدن

يه بغل ترانه از عشق واسه به تو رسيدن

كوله باري پره احساس با يه حس پاك و ساده

روي شونه هامه امشب تا برم پاي پياده

ميرم اونجايي كه شبهاش پره از ستاره باشه

ميشم اون پرنده اي كه ميخواد از قفس رها شه

لحظه ديدن چشمات واسه من يه شعر نابه

قصه عشق منو تو مثه شيريني خوابه

تو نجيب و با شكوهي مثه قله پر غروري

واسه گريه هاي عاشف بهترين سنگ صبوري

تو بيا و باورم كن توي لحظه هاي ماتم

شونه باش براي گريه تو جدا كن منو از غم

قصه عشق تو موجه منم اون شكسته قايق

توي درياي نگاهت مي مونم هميشه عاشق

 


+ نوشته شده توسط مهدي ميرجليلي در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 8:38 بعد از ظهر |